شمارهٔ ۲۳۸
ا ابن یمین فریومدی
0
Altın Yaprak
چنان بخون دلم در زد آن پسر ناخن
که هست سرخی آنش هنوز بر ناخن
مرا گشاد و کشید آنصنم بصد دستان
هزار ناخنه در چشم و در جگر ناخن
قمر کبود رخ از بهر آن بود که زد است
بدست حسن بتم در رح قمر ناخن
مرا خبر نه و افزون شدست رنج دلم
چنانکه میشود افزوده بیخبر ناخن
رباب وار سر از پاش بر نخواهم داشت
بدین گناه گرم نی کنند در ناخن
فرو برم بحیل ناخن وفا بدلش
اگر چه می نکند کار بر حجر ناخن
منم که خشگ نیارم ازین سپس که کند
بخون ابن یمین دوست دست تر ناخن
برم قضیه بشاهی که هیبتش بربود
بترکتازی چندان ز شیر نر ناخن
شکوه افسر تخت شهی طغایتمور
که ظلم رازند از عدل در بصر ناخن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş