غزل شمارهٔ ۱۳۱
ع عراقی
0
Altın Yaprak
بی دلی را بی سبب آزرده گیر
خاکساری را به خاک اسپرده گیر
خسته ای از جور عشقت کشته دان
واله ای از عشق رویت مرده گیر
گر چنین خواهی کشیدن تیغ غم
جانم اندر تن چون خون افسرده گیر
چند خواهی کرد ازین جور و ستم
بی دلی از غم به جان آزرده گیر
برده ای هوش دلم اکنون مرا
نیم جانی مانده وین هم برده گیر
گر بخواهی کرد تیمار دلم
از غم و تیمار جانم خرده گیر
ور عراقی را تو ننوازی کنون
عالمی از بهر او آزرده گیر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş