غزل شمارهٔ ۱۷۰
ع عراقی
0
Altın Yaprak
آن بخت کو که بر در تو باز بگذرم
وآن دولت از کجا که تو بازآیی از درم
می خواستم که با تو برآرم دمی به کام
نگذاشت روزگار که گردد میسرم
از عمر من کنون چو نمانده است هم دمی
باری بیا که با تو دمی خوش برآورم
جانا روا مدار که با دیده پر آب
نایافته مراد ز کوی تو بگذرم
زین گونه سرکشی که تو آغاز کرده ای
از دست جور تو نه همانا که جان برم
دست غم تو بس که مرا پایمال کرد
مگذار هجر را که نهد پای بر سرم
با وصل همه بگو که عراقی از آن ماست
از لطف تو که یاد کند بار دیگرم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş