غزل شمارهٔ ۹۱
ع عراقی
0
Altın Yaprak
بیا که بی رخ زیبات دل به جان آمد
بیا که بی تو همه سود من زیان آمد
بیا که بهر تو جان از جهان کرانه گرفت
بیا که بی تو دلم جمله در میان آمد
بیا که خانه دل گرچه تنگ و تاریک است
دمی برای دل ما درون توان آمد
بیا که غیر تو در چشم من نیامد هیچ
جز آب دیده که بر چشم من روان آمد
نگر هر آنچه که بر هیچکس نیامده بود
برین شکسته دلم از غم تو آن آمد
دل شکسته ام آن لحظه دل ز جان برداشت
که رسم جور و جفای تو در جهان آمد
ز جور یار چه نالم که طالع دل من
چنان که بخت عراقی است همچنان آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş