لمعۀ بیست و هفتم
ع عراقی
0
Altın Yaprak
عاشق را طلب شهود بهر فناست از وجود دایم در عدم برای آن می زند که در حال عدم آسوده بود هم شاهد بود و هم مشهود
بیت
زان قبل بود شاهد و مشهود
که بنزدیک خویش هیچ نبود
چون موجود شد غلطای بصر خود شد و از شهود محروم ماند بصر او بحکم کنت سمعه و بصره عین معشوق آمد و اویی او غطای آن بصر انت الغمامة علی شمسک فاعرف حقیقة نفسک اگر این غطا که تویی تو است از پیش بصر کشف شود معشوق را بینی و تو در میان نه آنگاه به سمع سر توندا آید که
شعر
بذالک سر طال عنک اکتتامه
ولاح صباح کنت انت ظلامه
فانت حجاب القلب عن سر غیبه
ولولاک لمیطمع علیه ختامه
رباعی
روزت بستودم و نمی دانستم
شب با تو غنودم و نمی دانستم
ظن برده بدم بمن که من می بودم
من جمله تو بودم ونمی دانستم
اینجا دعای عاشق همه این بود که اللهم اجعلنی نورا یعنی مرا در مقام شهود بدار تا بینم که من توام آنگاه گویم من رآنی فقد رأی الحق و تو گویی من یطع الرسول فقد اطاع الله که اگر من باشم ترا نبینم لاجرم گویم نور انی اراه
خلق را روی کی نماید او
در کدام آینه در آید او
و ماقدروا الله حق قدره
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş