شمارهٔ ۱۴ - هجو دیوان بیگی
م میرزاده عشقی
0
Altın Yaprak
وقتی آلو شده در تهران دو
همه رفتند پی دو به شکی
هست دو آنجا میم دو جوان
نیست جز ایران دیوان دو به یکی
خواستم از تو هتک پاره کنم
حیف و افسوس نمانده هتکی
دانم از بهر چه کردی داخل
در حمایت سرکی از در کی
خایه هیایت دولت چندی است
شده با خایه تو خانه یکی
فکر ناکرده مشارالدوله
بستنی داد چه از صد چه یکی
تو چه وی کونی بی فکر مباش
فکر حال خود و من کن کمکی
من به اوضاع فلک می خندم
سر خود گیر و برو ای کلکی
باید دانست که دیوان دوبگی موقعی که عارف علیه دولت شعری سرود و با کمال بی انصافی در هیات دولت از عارف سعایت کرد ولی وی با من از سالها خصومت میورزید منهم بمناسبت آن موقع ابیات ذیل را سرودم
آلو که دو تا بود دگر باره یکی شد
اکنون دو دگر منصب دیوان دو بگی شد
هر کس به درستیش کند فخر در عالم
فخریه این خیره همانا ترکی شد
آن کس که بدان شوری شوریش فلان بود
از بس که فلان خورد بدین بی نمکی شد
می خواست هتک پاره نماید ز وی عارف
اسباب خلاصیش همان بی هتکی شد
بیچاره دو قزوینی اش آزار نمودند
زین هجو ز قزوینی دیگر کتکی شد
گه احمد قزوینی خفتاندش و بر زد
کای خیره فراموش تو کار سبکی شد
گه عارف قزوینی اش این گفت که دانم
از چه ز تو بر هیأت دولت کمکی شد
چندیست که با خایه تو خایه دولت
همسایه یک جا محل و خانه یکی شد
حقا که به بیهوده شود سرزنش از خلق
گرچه ددری گشت و یا خود کلکی شد
زین خایه وی جای زیادی بد و محتاج
بر خایه اغیار به رسم یدکی شد
بر حضرت دو کیست که از ما برساند
که این گونه تو را باعث تصدیع یکی شد
کای دو ز دوییت نبری صرفه دیگر
بایست یکی بود و یکی گفت و یکی شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş