شمارهٔ ۵۴
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
در مستان زدم تا حال هشیاران شود پیدا
نهفتم قدر خود تا قیمت یاران شود پیدا
فلک ای کاش بردارد ز روی کارها پرده
که نقد زاهدان و جنس میخواران شود پیدا
ز سیل فتنه چون در ورطه افتد زورق هستی
در آن طوفان سرانجام سبکباران شود پیدا
هوای ذره پروردن ندارد آفتاب من
که استعداد هر یک زین هواداران شود پیدا
اگر معشوق نگشاید گره از گوشه ابرو
هزاران عقده در کار گرفتاران شود پیدا
به دور چشم مستت باده می نوشند و می ترسم
که ناگه فتنه ای در بزم میخواران شود پیدا
شراب لعل در جامست و من در سجده سهوست این
گذارم گر عذار لاله رخساران شود پیدا
فغانی باده پنهان خور که حق از غایت رحمت
نمی خواهد که کردار گنه کاران شود پیدا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş