فکری بنمایید که دیوانه ام امشب دیوانه ز هجر رخ جانانه ام امشب بندید ره سیل که توفان سرشکم ترسم ببرد خانه ویرانه ام امشب…
بر من از رحم دل مردم بیگانه بسوخت ز آتش درد و غمم عاقل و دیوانه بسوخت این چه می بود که ساقی ازل داد به من کز خمارش خم و میخانه و پیمانه بسوخت…
خاطر افسرده و دل خسته و تن ونجور است پا پر از آبله و کعبه ی مقصد دور است غمزه خون ریز و مژه تیز و کمان ابروی دوست زین میان کشتن ما بی گنهان منظور است…
نه در کف سبحه نه بر دست جام است نه مسجد نبه خراباتم مقام است نمی گویم که این نا اهل اهلست به کیش خویش خودبینی حرام است…
آری آن رشک قمر دلبر دیرین من است من چو فرهادم و او خسرو شیرین من است صنما سرو قدا ماه رخا لعل لبا چشم شهلای تو غارتگر آیین من است…
در آب و گل مرا مهری عجین است به کنج دل هم عشقت دفین است تغافل تا به کی از حال زارم بتا رسم وفاداری نه این است…
دلبرا ناز تو بر ما عار نیست نیم جو پر خاطر ما بار نیست گر تو ما را می نخواهی گو مخواه جان به قربان تو قحط یار نیست…
گذر دل چو بر آن طره طرار افتاد گشت دیوانه و در بند گرفتار افتاد قوت از پا و قرار از دل و هوش از سر رفت هر که را چشم بر آن عارض گلنار افتاد…
به مسافران دیار غم اگر از وطن خبری رسد بود آنچنان که حیات جان به مریض محتضری رسد همه شب دو دست دعای من سوی آسمان که ز لطف حق مگر این شبان فراق راه ز پی دعا سحری رسد…
ای باد اگر به مودت روزی گذار باشد آهسته تر گذر کن کان کوی یار باشد پیغام دردمندی با صد نیازمندی برگو به نازنینی کز آن دیار باشد…
پنهان به سینه دارم پیوسته راز خود را وز دل خبر نسازم جز دلنواز خود را چون شمع اشک ریزم از آتش فراقش پنهان چگونه سازم سوز و گداز خود را…
مگر آن زمان به داد دل من رسیده باشد که گیاه ناامیدی زگلم دمیده باشد ز صباح حشر ترسد مگر آن گناهکاری که شب دراز هجران صنمی ندیده باشد…
از تو مرا ای نگار پس گله باشد عاشق بیچاره تنگ حوصله باشد زلف تو زنجیر دل بود چه توان کرد آنکه گرفتار قید و سلسله باشد…
که گفت عاشق زارت ز غم شکیبا شد دروغ گفت که صبر از غمش به یغما شد بیا به دیده پر آب من مشاهده کن که در فراق تو از اشک رشک دریا شد…
یکی از وصل جانان بهره ور شد یکی از اشک و غم خون در جگر شد یکی از خون دل پرورد نخلی دگر برخورد از او چون با ثمر شد…
15 / 28 gösteriliyor