شمارهٔ ۳ - غمزهٔ عاشق کش
ف فنودی
0
Altın Yaprak
گیرم نهان کنم به دل اسرار خویش را
پوشم چگونه دیده خونبار خویش را
پندم مده ادیب که مجنون کوی عشق
تغییر کی توان دهد اطوار خویش را
ناصح زشنع دار مترسان مرا که من
بر دوش میکشم به رهش دار خویش را
آخر مریض عشق توام ای صنم بپرس
یک ره ز لطف حالت بیمار خویش را
طالع مدد نکرد که روزی به کام دل
بینم نشسته پهلوی خود یار خویش را
یاران خویش را همه بیگانه کرده ای
تا آشنا گرفته ای اغیار خویش را
آخر قتیل غمزه ی عاشق کشت شویم
دانسته ایم عاقبت کار خویش را
شیخ از شراب عشق علیرغم زاهدان
آلوده کرد سبحه و دستار خویش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş