شمارهٔ ۱۹
ف فصیحی هروی
0
Altın Yaprak
باز دل بر در غم طرح محبت انداخت
بر سر شعله چو خس رخت اقامت انداخت
ای سگ دوست به جانت که چو غم جانم خورد
استخوانم را در دوزخ حسرت انداخت
ریسمان نفسم را غم ایام گسیخت
دلو عمرم به ته چاه قیامت انداخت
دل به صد حیله شد آبستن طفل طربی
دید بخت سیهم را و بساعت انداخت
گرچه زین پیش مصیبت به دل آتش می زد
ماتمم آتش در جان مصیبت انداخت
فطرت پست فصیحی ست که در روز ازل
خلعت همت بر دوش قناعت انداخت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş