شمارهٔ ۹
ف فصیحی هروی
0
Altın Yaprak
جنونی کو که سرگردان کنم در دیده طوفان را
ز برق کبریای اشک سوزم طور مژگان را
گرفتم سرمه از خاک ره نازی که می بینم
عیان در گردن بیداد او خون شهیدان را
پرستار سر زلفی شدم وز شرم می سوزم
که نشتر زار کردم از حسد رگهای ایمان را
پریشانی مرا افزاید از جمعیت خاطر
چو از شیرازه بند شانه آن زلف پریشان را
به هم دیری ست تا کردند دیر و کعبه صلح کل
ندانم چیست باعث کینه گبر و مسلمان را
بخیلی نیست آیین محبت لیکن از غیرت
درون جان کنم از سینه پنهان داغ حرمان را
نمی دانم فصیحی چون به هوش خویش باز آید
کسی کز دست حسن آراست آن صف های مژگان را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş