شمارهٔ ۱
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
با شمع خویش گفتیم سوز و گداز خود را
آخر ز پرده بیرون دادیم راز خود را
چون من کسی نداند قدر و بهای جانان
محمود می شناسد قدر ایاز خود را
آخر نیاز و عجزم بنمود رام او را
من بعد از این بنازم عجز و نیاز خود را
قمری و من که هستیم در این چمن پرستیم
او سرو ناز خویش و من دل نواز خود را
خاقان که بود مدهوش می کرد این دعا دوش
یا رب کشم در آغوش من سرو ناز خود را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş