شمارهٔ ۱۳۲
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
پادشاها بر درت شوق گدایی کرده ام
با سگان آستانت آشنایی کرده ام
می کنی آزار و می گویی برو از کوی من
من ز قیدت کی تمنای رهایی کرده ام
باز می خواهی که در هجران خود سوزی مرا
می کشم خود را یقین فکر جدایی کرده ام
دوش در پایت به مستی سر نسودم تا کنون
دست بر سر می زنم بی دست و پایی کرده ام
دامن آلوده نکردم خویش را در عشق تو
در صف رندان تو من پارسایی کرده ام
روز هجرت جان ندادم بی وفا گفتی مرا
راست می گویی که من هم بی وفایی کرده ام
زخم شمشیر تو را زیب کفن کردم ببین
در میان کشتگانت خودنمایی کرده ام
جسم زارم را به توفان بلا افکنده ام
کشتی بحر غمت را ناخدایی کرده ام
گفت خاقان تا گدای درگه جانان شوم
در گدایی نازها بر پادشاهی کرده ام
نقد جان و دین و ایمان با حشم در راه تو
خویشتن را با نوا از بی نوایی کرده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş