شمارهٔ ۱۴۷
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
تازه افتاده به سر باز مرا سودایی
گشته روزم سیه از دست دل شیدایی
همچو بلبل به چمن بر سر هر گل نالان
ای دل از دست تو تا چند کشم رسوایی
بی تو دیدم همه خوبان و نظر پوشیدم
انس نتوان به کسی کرد مگر تنهایی
باغبان بیشتر از من به تو حیران شده است
سرو در باغ ندیده است به این رعنایی
حیرتم من که چه جنسی ز چه خلقت شده ای
آدمی زاده ملک نیست به این زیبایی
قاصدا نامه بده تا بدهم جان به عوض
هدهد شهر سبایی ز کجا می آیی
خاکروبی درت را ندهم گر بدهند
شوکت بهمنی و مملکت دارایی
از نگاهی دل عالم همه غارت کردی
ترک از چشم تو آموخت مگر یغمایی
بگذر از کشتن خاقان که تو را عار آید
دست در خون چنین صید ضعیف آلایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş