شمارهٔ ۱۵۲
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
حلقه هر موی تو سلسله کهکشان
پرتوی از روی تو رونق هفت آسمان
شب همه پیش منی صبح فغان می کنم
تا نشود مدعی از من و تو بدگمان
چشم تو عالم گرفت از نگهی کس ندید
در همه روی زمین چون تو ممالک ستان
دل که از آن تو شد جان به رهت می دهم
پادشهی می سزد بر تو هم این و هم آن
رفت سکندر کجا از پی آب حیات
کشته شمشیر تو زنده بود جاودان
تیر ز ترکش مکش دست به قربان مزن
نیست پی صید من حاجت تیر و کمان
از ستم خوی تو خسته جهانی چو من
در خم هر موی تو بسته دلی آشیان
دست تو نازم بکش جور تو زیبد مرا
ناوک شست تو را سینه خاقان نشان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş