شمارهٔ ۱۵۷
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
به دلت جا نمی توان کردن
فکر بی جا نمی توان کردن
وصل تو از کجا و من ز کجا
این تمنا نمی توان کردن
دل من بهتر از تویی را خواست
گشت و پیدا نمی توان کردن
پیش سحر هلال ابرویت
ید بیضا نمی توان کردن
بنشین تا که خلق آسایند
فتنه بر پا نمی توان کردن
از تمنای وصل او بگذر
صید عنقا نمی توان کردن
چه صنم ها که دیده ام صنما
به تو همتا نمی توان کردن
می کنم جان به بوسه ای سودا
می توان یا نمی توان کردن
سر پنهان یار را خاقان
آشکارا نمی توان کردن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş