شمارهٔ ۱۵۷
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
نیاید در قلم یارا حدیث آرزومندان
اگر صد سال بنویسم بود باقی دو صد چندان
در این آتش که من هستم زمانی دشمنت بادا
که حالی آب گرداند وجودش گر بود سندان
نیم آن کز تو برگردم فراقم گر کشد یا نه
به زخم از یار برگشتن نباشد مذهب رندان
ز خاک استخوان من دمد بوی وفاداری
نباشد دوستانت را وفای شست پیوندان
مگر بر جان مشتاقان ببخشاید دلت ور نی
نه مردی سود می دارد نه تدبیرخردمندان
نمیدانم چه روی ست آن که هر جایی که بنمودی
زحیرت عقل می گیرد سر انگشت در دندان
میان روضه با رضوان چو بی روی تو بنشینم
در آن ساعت چنان باشم که با اغیار در زندان
به محشر دیده آدم شود از دیدنت روشن
در آن مجمع که اندازد نظر بر روی فرزندان
تمنا یک نظر دارد همام از گوشه چشمت
امید بندگان باشد به الطاف خداوندان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş