شمارهٔ ۱۷۴
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
گر جان بباید دادن در آن راه
دادیم جان را الحکم لله
هر شب رسانم بر اوج گردون
از دوری تو صد ناله و آه
هرگز نخواهم در مدت عمر
جز روی دلبر جز وصل دلخواه
خواهم که آیم هر شب به کویت
نتوانم آمد از دست بدخواه
اسرار هستی دانی نداند
جز مرد عارف جز پیر آگاه
بنشسته بودم از بخت نومید
کز در درآمد آن شوخ ناگاه
از وجد جستم از جای و گفتم
الحمد لله الحمد لله
جز تو نگاری هرگز نخواهم
گر باورت نیست والله بالله
من ترک عشقت هرگز نگویم
زاین فکر بی جا استغفرالله
می رفت و از دور خاقان که بگرفت
ناگه دلم را زلفش سر راه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş