شمارهٔ ۱۸
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
چشم مستت دور می گردد دل دیوانه را
باز ساقی می کند لبریز این پیمانه را
خوش پسند خوب رویان شد دل ما ای عجب
پادشاهان خانه می سازند این ویرانه را
می برد هر سو دوان و می کشد هر سو کشان
بسته در زنجیر زلفش این دل دیوانه را
تا به صبح روز محشر برندارد سر ز خواب
هر که از من بشنود امروز این افسانه را
انتظار مقدمت دارم بنه بر دیده پای
خانه خالی کرده ام هم خویش و هم بیگانه را
چاره دیوانه زنجیر است و آن زنجیر زلف
می کند دیوانه تر هر دم دل دیوانه را
گر نسوزانی تو خاقان را جفایی کرده ای
سوختن زیبنده شد روز ازل پروانه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş