شمارهٔ ۱۸۱
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
در حلقه زلف تو دل آرام گرفته
تا کام خود از چرخ ستم کام گرفته
آزاد کسی کاو به کمند تو اسیر است
ماراست دلی کش غم ایام گرفته
در کنج لبت چشمه حیوان شده پنهان
عیسی ز لبت معجزه ای وام گرفته
کرده است مسخر به نگاهی همه عالم
این ترک کز ابروی تو صمصام گرفته
صد توبه به یک عشوه اش امروز شکستیم
در دیر مغان مغ بچه تا جام گرفته
تا جان ندهم از سر کویش نروم من
دل از کفم آن سرو گل اندام گرفته
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş