شمارهٔ ۱۸۴
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
دیده تا کیوان خرام مشتری
گشت از آن هندوی بام مشتری
می زند خورشید در بام فلک
نوبت خوبی به نام مشتری
ای صبا از من سکندر را بگو
آب حیوان شد به جام مشتری
زهره می رصد از این شادی به چرخ
چرخ می گردد به کام مشتری
همچو غنچه از نسیم صبحدم
بشکفد دل از پیام مشتری
گر بنوشد باده غیر از بزم تو
تا ابد بادا حرام مشتری
می رود دل از پیش هر سو ببین
صید وحشی گشته رام مشتری
ماند سرو بوستان ای دوستان
پای در گل از خرام مشتری
تلخ کامان را به کام از لطف بین
شهد می ریزد کلام مشتری
هر کسی پابست در دام کسی ست
گردن خاقان و دام مشتری
در دل عشاق و در دام بتان
شد قیامت از قیام مشتری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş