شمارهٔ ۲۰۳
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
مرا در سر هوای دیگرستی
کجا سودای تاج و افسرستی
اگر خورشید بر چرخ برین است
تو را منظر از آن بالاترستی
لبش را شیره جان می توان گفت
که از شهد و شکر شیرین ترستی
به مهرش سال ها پرورده ام من
غمش در سینه یکتا گوهرستی
اگر خواهی که خونم را بریزی
حلالت همچو شیر مادرستی
برو ساقی نمی خواهم ز هجرش
مرا از خون دل پرساغرستی
به وادی غمش گم گشتگانند
مرا بر کوی او دل رهبرستی
دلم در پنجه عشقت اسیر است
مسلمانی به دست کافرستی
ز تیر غمزه اش صد چاک شد دل
هنوزش دست کین بر خنجرستی
ز بی دادت جهانی در فغان است
تو را سنگ است یا دل در برستی
کسی کاو گشت خاقان بنده او
کمینه چاکرش اسکندرستی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş