شمارهٔ ۲۵
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
در غمش آخر کنم عالم خراب
بس که چون جیجون رود از دیده آب
کوی جانان می وری کفر است کفر
شب روان عشق را در دیده خواب
یاد لعل می پرستت چون کنم
خون دل خواهم کشیدن چون شراب
مژده ای از مقدم جانان رسید
ای دل شوریده گشتی کامیاب
آنقدر بی داد کردی عاقبت
چشمه چشمم شد از هجرت سراب
این منم جانا که هر شب می کشم
ناله از دل در غمت همچون رباب
تیغ کین هر گه که می آری برون
چرخ می افتد چو دل در اضطراب
چون نسوزم من که عالم سوختند
نسر طایر زآتش عشقت کباب
باز خاقان برقعش بر چهره بین
آفتابی کرده پنهان در سحاب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş