شمارهٔ ۳۲
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
هر که درد عشق را آسان گرفت
دست مرگش لاجرم دامان گرفت
تا تو رفتی از سپاه وصل تو
کشور دل لشکر هجران گرفت
کاشکی اول ز من می خواست جان
آن که بعد از بردن دل جان گرفت
خون من گر ریخت ترک غمزه اش
باید از لعل لبش تاوان گرفت
در سر زلف تو دل ماند ای عجب
در پریشانی سر و سامان گرفت
لاف دانش کی زند پیری که دل
از کف او کودکی نادان گرفت
همچو خاقان هر که بیمار تو شد
بایدش از درد دل درمان گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş