شمارهٔ ۳۴
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
دل داده ام به آن که همه کار او جفاست
کارش جفاست روز و شب و گوید این وفاست
چشم تو چشم نیست که آن عین فتنه است
بالا نباشد آن که تو داری یقین بلاست
ما شکوه از جفای تو جانا نمی کنیم
بر ما هر آن چه می کنی از جور و کین رواست
خونم به دست خویش بریزی نکوتر است
در دست یار کشته شدن عین مدعاست
دردا که پیر شد به سر کویت ای جوان
خاقان و باز گوییش از کین که بی وفاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş