شمارهٔ ۳۸
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
آمدی مردم فغان از رفتنت
عقل حیران گشت از دل بردنت
من به صد ناز و نیازش داشتم
می بری دل ترسم از آزردنت
هجر بر من سخت زورآور شده
گر بمیرم خون من در گردنت
پایمال هجر گشتم رحم کن
دست من روز جزا بر دامنت
پیرهن از برگ گل باد صبا
دوزد ار زیبنده باشد بر تنت
خرمن گل گرد اندامت بدید
رحم کن بر خوشه چین خرمنت
گوهری در دست مفلس کس ندید
حیرت آرد هر که بیند با منت
بس که می نالد دلم خواهم ز جان
در میان دیده سازم مسکنت
قبله عشاق چون شد روی تو
گشته خاقان روز و شب پیرامنت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş