شمارهٔ ۴۱
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
در آن دمی که جان به وفا می سپارمت
یا رب شود که دست به گردن درآرمت
از وعده دروغ تو ای بی وفا ببین
جان می سپارم و به ره انتظارمت
ای دل به حال نزع کجا می برم تو را
بر خاک آستانه او می گذارمت
دل گفت می روی به که خواهی سپردنم
گفتم که بی کسم به خدا می سپارمت
گر جان رود برون نرود مهرت از دلم
از جان خویش دوست تر ای دوست دارمت
کشتی مرا و خوش دل از اینم که گفتیم
از جمله فرا شدگان می شمارمت
چون دید سخت جانی خاقان به غمزه گفت
مانند ترک مست بر او می گمارمت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş