شمارهٔ ۶۱
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
اگر از غمش بمیرم بت من خبر ندارد
دگر از فراق نالم به دلش اثر ندارد
اگر از دو دیده گردد به نگار خون روانم
نکند نگه به سویم به سرم گذر ندارد
بتوان علاج هجران به گه سحر ز آهی
چه کنم چه چاره سازم شب من سحر ندارد
نکند کسی به خوبان نظری به عهد حسنت
که اگر کند نگاهی به یقین بصر ندارد
نکند دگر به دوران هوسی بجز تو خاقان
شده تا اسیر عشقت به کسی نظر ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş