شمارهٔ ۷۵
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
بر جان گنه کارم گر دوست ببخشاید
دور از تو ندادم جان این جان به چه کار آید
باور نکنم تا حشر کاین زال دو صد شوهر
مانند تو فرزندی در دهر دگر زاید
جمعند پریشانان چون حلقه به درگاهش
تا او در دولت را بر روی که بگشاید
آن سر که به پای توست جا دارد اگر نازد
بر خویش چنان بالد چندان که به مه ساید
دانی ز چه رو هر روز بر خاک رهت افتم
خاک قدمت نوری بر دیده بیفزاید
بی دوست چه سان گردم در صحن گلستان من
آن سرو چمانم کو تا باغ بیاراید
جز قد تو سروی هست در باغ بگویم من
در سایه تو خلقی از لطف بیاساید
بر درگه او حیران با جان و دل و ایمان
تا یار برو آید تا حکم چه فرماید
در دهر حرامش باد تا حشر اگر خواهد
جز خون دلم جانان او باده بپیماید
چون تیغ کشد جانان گوید به فغان خاقان
یا رب که به خون من او دست بیالاید
بر رغم رقیبانم خواهم که دهم جان را
ترسم که ببخشاید ای کاش ببخشاید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş