شمارهٔ ۷۴
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
هر دلی شاد نباشد که نگاری دارد
خرم آن دل که چو من مثل تو یاری دارد
چشم مستت که بود باز به هر سو نگران
شاه بازی ست که آهنگ شکاری دارد
ای قرار دل من خال دلم می دانی
بی قراری که به زلف تو قراری دارد
خط عیان شد ز رخت گشت جهان تیره و باز
آفتابی ست که از مشک غباری دارد
سنگ بر شیشه شادیش زند دست غمت
هر که او با دل سنگت سر و کاری دارد
غنچه از رشک دهانت بخورد خون جگر
نرگس از مستی چشم تو خماری دارد
سوخت عالم همه از آه تو خاقان آری
آتش عشق جهانسوز شراری دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş