شمارهٔ ۸۹
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
از زلف کمندی قد رعنای تو دارد
این طرفه بلایی ست که بالای تو دارد
چون خاک قدم سر به کف پای تو دارد
هر کس که به دل حسرت بالای تو دارد
رفتی و به جا ماند غمت در دل غمناک
باز آی که غم در دل من جای تو دارد
ماییم و تماشای تو و لطف خداوند
جایی ست که آن هم سر سودای تو دارد
بخرام که تا بنگرم آن قد خرامان
طوبی به جنان حسرت بالای تو دارد
نرگس به چمن همچو من از حسرت دیدار
چشمی ست که او شوق سراپای تو دارد
دیوانه شود هر که بر او یک نظر افکند
این سحر همین نرگس شهلای تو دارد
در خیل شهیدان تو کی گم شود این دل
در هر دو جهان داغ تمنای تو دارد
رستیم ز غم تا خط آزادی خود را
آزاده دل از خط چلیپای تو دارد
شد در سر کار تو نه تنها دل خاقان
سر تا قدمش شوق سراپای تو دارد
صد جان طلبی قیمت یک بوسه گر از وی
این سهل بهایی ست که کالای تو دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş