شمارهٔ ۱۵۷
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
با وجود ضعف کی ما را کس از جا برده است
جادوی ها کرده زلفش تا دل ما برده است
دشت عمری از لگدکوب جنون آسوده بود
عشق مجنون دگر اینک به صحرا برده است
خواهش آغوش موج فتنه بی تابانه باز
کشتی بی طاقت ما را به دریا برده است
گر به من در حرفی ای ساقی من اینجا نیستم
مدتی شد تا مرا ذوق تماشا برده است
فتنة بالابلندان بودی اکنون وترا
عشق بالادست ما یکباره بالا برده است
محو دیداریم واعظ از سر ما دور شو
ذوق امروز از دل ما بیم فردا برده است
ای که سیر بیستون داری هوس زحمت مکش
موج آب تیشة فرهادش از جا برده است
از تصرف های حسن شوخ او در حیرتم
خویش را ننموده دل را از کف ما برده است
می کند دل آرزوی صحبت فیاض از آن
کز دم او پی به اعجاز مسیحا برده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş