غزل شمارهٔ ۱۶۹
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
باد سحر از بوی تو دم زد همه جان شد
آب خضر از لعل تو جان یافت روان شد
بی بوی خوشت بر دل من باد بهاری
حقا که بسی سردتر از باد خزان شد
خاک از نفس باد صبا بوی خوشت یافت
بر بوی خوشت روی هوا رقص کنان شد
تا بر در میخانه جان لعل تو زد مهر
در مصطبه ها رطل می لعل گران شد
سر چشمه حیوان به دهان تو تشبه
کرد از نظر مردم از آن روی نهان شد
ماه از نظر مهر رخت یافت نشانی
زان روی جهانی به جمالش نگران شد
گفتم به دل ای دل مرو اندر پی زلفش
نشنید سخن عاقبت اندر سر آن شد
جان بر سر بازار غمش دادم و رستم
نقدی سره باید که بدان رسته توان شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş