شمارهٔ ۲۶۳
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
حدیث قتل من با تیغ دایم در عیان دارد
همیشه خنجر او حرف خونم بر زبان دارد
به ابرویش نهادم دل ولی از بیم می لرزم
چو آن مرغی که بر شاخ بلندی آشیان دارد
فریب خط مخور از فتنة چشمش مشو ایمن
هنوز ابروی او ناجسته تیری در کمان دارد
به خونم می کشد طفلی که می ریزد سرشکم را
نهان گر کشته گردم اشک از خونم نشان دارد
چه ها بر سر نمی آید مرا از نقش بالینم
خوشا آن سر که نقش تکیه ای بر آستان دارد
تب از نادیدن روی تو می افزایدم هر دم
مگر پرهیز بیمار محبت را زیان دارد
ز آشوب دو چشم مست او ایمن مشو فیاض
نگاه او نشان فتنة آخر زمان دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş