شمارهٔ ۲۹۸
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
به آن رخ جلوة خور می توان کرد
به آن لب کار شکر می توان کرد
گلستان گر ز رویت برفروزد
چراغ از رنگ گل بر می توان کرد
فریب بوسه زان لب می توان خورد
خیال آب کوثر می توان کرد
توان گر یک گره زان زلف برداشت
دو عالم را معطر می توان کرد
لبت قند مکرر می توان گفت
سخن را زان مکرر می توان کرد
چو جوهر غوطه در خون می توان زد
شنا در آب خنجر می توان کرد
به کوی عشق رخسارم گواهست
که اینجا خاک را زر می توان کرد
قیامت گر شب وصل تو باشد
ز هجران شکوه ای سر می توان کرد
غرض گر قتل فیاض است هجران
چه حاجت فکر دیگر می توان کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş