شمارهٔ ۲۹۸
غ غالب دهلوی
0
Altın Yaprak
گویی به من کسی که ز دشمن رسیده کو
آن پیر زال سست پی قد خمیده کو
یادت نکرده خصم به عنوان به لفظ دوست
آن نامه نخوانده ز صد جا دریده کو
رعنا دلت به دختر همسایه بند نیست
آن مه رخ به گوشه ایوان خزیده کو
دوشینه گل به بستر و بالین نداشتی
آن برگ گل که در تن نازک خلیده کو
کس داوری نبرده ز جورت به دادگاه
آن بی گنه که شاه زبانش بریده کو
گویی به شحنه گوی که کس را نکشته ایم
آن نعش نیم سوخته ز آتش کشیده کو
گویی خمش شوی چو ز کویم بدر روی
آن دل که جز به ناله به هیچ آرمیده کو
گویی دمی ز گریه خونین به ما برآر
آن مایه خون که سر دهم از دل به دیده کو
بشنو که غالب از تو رمیده و به کعبه رفت
گفتی شگفتیی که بود ناشنیده کو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş