شمارهٔ ۳۳۱
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
دردا که غمزة دوست دشمن شکار هم شد
نشکست عهد دشمن تا استوار هم شد
مردیم و از سر ما بخت سیه نشد دور
وه کاین چراغ مرده شمع مزار هم شد
از آه سرد بلبل فصل خزان گلشن
دی سرد گشت هر جا کار بهار هم شد
در عقده ریزی بخت پر دست و پا زدم لیک
کاری نیامد از دست دستم ز کار هم شد
رازی که بود در دل خون گشته همره اشک
آمد برون و صرف جیب و کنار هم شد
خوش داشتیم چندی یاری و روزگاری
برگشت یار چون بخت و آن روزگار هم شد
ای آنکه گفتی از دوست چونست حال فیاض
بیچاره در ره او مرد و غبار هم شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş