شمارهٔ ۳۳۹
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
بسکه کردم داد از آن بت قوت دادم نماند
آنقدر فریاد ازو کردم که فریادم نماند
هر چه جز یاد دهان او فراموش منست
بسکه یاد هیچ کردم هیچ در یادم نماند
گریه ام در آب راند و ناله در آتش نشاند
لاجرم جز مشت خاکی در کف بادم نماند
غصه را شیرین خود کردم بلا را بیستون
حسرتی بر خسرو و رشکی به فرهادم نماند
هر چه بر من منتی از غیر بود از من برفت
هیچ جز آزادی طبع خدادادم نماند
عشق تاراج عجب بر خرمن من رانده است
خاطر خوش جان آزاد و دل شادم نماند
رفت فیاض از سرم اندیشة چین و ختن
این زمان در دل به غیر از فکر بغدادم نماند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş