شمارهٔ ۳۵۸
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
صبح خیزان چو به کف جام مصفا گیرند
باج روشندلی از عالم بالا گیرند
زهد خشک است متاع سرة خلوتیان
بار این قافله آن به که به دریا گیرند
بیخودان می عشق تو فشانند به خاک
جام خورشید گر از دست مسیحا گیرند
داغداران تو چون لاله بدان نزدیکند
که شوند آتش و در دامن صحرا گیرند
به نسیم سر زلفت چو نفس گرم کنند
عرق فتنه ز بوی گل سودا گیرند
ای تو پوشیده خیال تو چرا برهنه روست
ترسمش تنگ در آغوش تمنا گیرند
جلوة حسن تو زان پرده نشین شد که مباد
بیقراران سر راهی به تماشا گیرند
بنشینیم و دمی شاد برآریم به هم
پیش از آن کاین نفس عاریت از ما گیرند
خنک آنان که به حسن عمل امروز به کف
دامن دولت جاویدی فردا گیرند
روح در قالب آدم ز پی معرفت است
کرده اند این تله در خاک که عنقا گیرند
آستین بر مژة تر چه نهادی فیاض
دست بردار که مردم کم دریا گیرند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş