شمارهٔ ۳۸۴
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
دل نظر چون بر رخ آن بی ترحم می کند
همچو زلف او ز حیرت دست و پا گم می کند
هرزه چشمی های چشمم دایم از دخل دلست
ساغر این دریا دلی از پهلوی خم می کند
ذوق درد از ساغر می یاد می باید گرفت
دل پر از خونست و در ظاهر تبسم می کند
افعی زلف تو از جادووشی چون روزگار
آنکه جو را در کف اغیار گندم می کند
در بیابان محبت رهنمایی مشکل است
خضر اینجا گام اول خویش را گم می کند
چون روم فیاض در راهی که رهرو از خطر
هر دم از آواز پای خود توهم می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş