شمارهٔ ۴۱۵
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
آیینه از عکس رخ یارم گلستان می شود
اندیشه از یاد لبش لعل بدخشان می شود
من بلبل آن غنچة نشکفته ام کز خرمی
هر گه تبسم می کند عالم گلستان می شود
هر جا که آن گل پیرهن از ناز بگشاید قبا
حسرت گریبان می درد خمیازه عریان می شود
از زلف کفر آونگ او از روی ایمان رنگ او
اسلام کافر می شود کافر مسلمان می شود
تیغ نگه چون برکشد نخل شهادت سرکشد
چون جلوه دامن در کشد حشر شهیدان می شود
افزود استغنای او از گریة بیجای من
آفت بود بر کشت چون بی وقت باران می شود
هر روز هجر روی او روز مرا شب می کند
هر شب به یاد زلف او خوابم پریشان می شود
شبنم سپند آتش رخسار گل گردد زرشک
هرگه عرق بر چهرة شرم تو غلتان می شود
من مرد عشرت نیستم اما ز یمن عشق او
تا می رسد غم در دلم با عیش یکسان می شود
من از کجا و شیوة رسم تکلف از کجا
خورشیدم از کوچک دلی در ذره پنهان می شود
مرهم چه سودای همدمان فیاض را چون هر نفس
زخم دل از یاد لب لعلش نمکدان می شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş