شمارهٔ ۴۴۵
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
باز هر سو موج ابری جلوه گر دارد بهار
فیض عالم در نقاب مشک تر دارد بهار
قطرة ابرست و دریای طراوت موج زن
عالمی را غرقه در آب گهر دارد بهار
صورت شیرین به جای لاله می روید ز سنگ
گر بدین سان جلوه بر کوه و کمر دارد بهار
دانة پر حسرتی بر خاک ره افتاده ام
تا مگر چون سبزه ام از خاک بردارد بهار
گر شود ممنون تحریک صبا گل دور نیست
حق موج جلوه بر آب گهر دارد بهار
سرو را بر نسبت رعنا قدان می پرورد
غالبا شور قیامت در نظر دارد بهار
اهل صورت گر به چشم عاقبت بین بنگرند
داغ حسرت از خزان هم بیش تر دارد بهار
نالة نازکدلان تاراج گلشن می کند
از دم سرد تنک ظرفان خطر دارد بهار
لاف مهر نوخطان بر زاهدان هم می رسد
سهل باشد در خس و خاشاک اثر دارد بهار
آه شد سرو بلندی ناله شد شاخ گلی
کی گلستان محبت را ضرر دارد بهار
بس که هر گل جلوة معشوق دارد در نظر
عشق بازان را چو بلبل در به در دارد بهار
ذوق صحبت میل عشرت سیر گل دیدار یار
من چه دانستم که حسرت این قدر دارد بهار
صبح عشرت در چمن موقوف تحریک صباست
زیر هر برگی نهان فیض سحر دارد بهار
برگ برگ این گلستان در سماع حیرتند
گر تو زین ها بی خبر باشی خبر دارد بهار
تا توانی کام دل فیاض بردار از چمن
نیست مهلت آن قدر عزم سفر دارد بهار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş