شمارهٔ ۴۶۷
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
رحمش نمی آید به من چندانکه می سوزم نفس
من تنگ تر سازم نفس او تنگ تر سازد قفس
من خود فتادم از نفس یکم دم نگفتی ناله بس
مردم من ای فریادرس فریادرس فریادرس
در هجر آن روی چو مه و زیاد آن زلف سیه
در دیده می غلتد نگه در سینه می پیچد نفس
کس خود نمی داند کیم حیران چنین بهر چیم
من آنکه بودم خودنیم چون من مبادا هیچ کس
من رهروی ام ناتوان وامانده ای از کاروان
افتاده دور از همرهان گم کرده آواز جرس
آن چین زلف مشک بیز آن کاکل مرغوله ریز
بسته است بر من در گریز این راه پیش آن راه پس
در وادی عشق و جنون در من نمی گیرد فسون
از خانه کی آید برون ترسد اگر دزد از عسس
هر چند در فقر و فنا هستم غریب و بی نوا
با کس ندارم التجاوز کس ندارم ملتمس
از بس که نالیدی چونی و ز بس که جوشیدی چو می
کشتی تو ما را تا به کی فیاض بس فیاض بس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş