شمارهٔ ۴۷۰
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
نگردید آشنای می لب از خویشتن مستش
دل پیمانه خون شد ز انتظار بوسة دستش
به ناخن تازه دارم زخم تیرش را که می خواهم
در ایام جدایی یادگاری باشد از شستش
پریشان کردن دل چون صبا آواره ام دارد
کمند طره ای کو تا کند یک باره پا بستش
نه تنها می پرستانند از زاهد دل آزرده
دل تسبیح هم سوراخ سوراخست از دستش
مرنج از طعنة دشمن گر افتادی ز پا فیاض
که باشد سربلند آن سر که عشق او کند پستش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş