شمارهٔ ۴۷۱
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
خرد گو بیم کمتر ده که آزادم ز تأییدش
به فتوای جنون دیگر نخواهم کرد تقلیدش
جنون در لجه ای آواره دارد کشتی شوقم
که بیم صد خطر می جوشد از هر موج امیدش
من و سیر گلستانی که هنگام خزان در وی
توانم میوة خورشید چید از سایة بیدش
به خون عیش شستم دست خواهش اندر آن کشور
که ماتم می برد گلگونه از رخساره عیدش
صفای باطن صافی دلان باده از ما پرس
که با خشت سر خم فارغم از جام جمشیدش
فلک گر در غبار خاطر ما دامن آلاید
به آب صبح نتوان شست گرد از روی خورشیدش
ز آباد دو عالم کرده خوش ویرانه غم را
بنازم همت فیاض و این اندازه دیدش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş