شمارهٔ ۴۷۴
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
ترحم از نظر افتادگان چشم مخمورش
تبسم از نمک پروردگان لعل پر شورش
چه اهمالست ساقی را نمی داند نمی بیند
که مستی در خمار افتاده است از چشم مخمورش
چه رسم احتیاط است این نگهبانان نازش را
که در صد پرده از رنگ حیا دارند مستورش
ز بس پیشش نیاز عالمی بر خاک می غلتد
چرا بی باک و بی پروا نباشد ناز مغرورش
به دل ها آن گل نورسته پر نزدیک می گردد
خدایا در دل نیکان تودار از چشم بد دورش
چه قانونیست یارب مطرب بزم محبت را
که خون آغشته خیزد نغمة شادی ز طنبورش
هزاران فیض در رندیست مردان مجرد را
اگر زاهد نفهمیدست باید داشت معذورش
فروغ بی زوال آفتاب عشق را نازم
که دایم در لباس سایه جولان می کند نورش
ترا گر نیست تاب صحبت فیاض شوریده
به من بگذار این دیوانه را من دانم و شورش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş