شمارهٔ ۴۸۶
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
به این شوخی که دارد پی بهار جلوه رنگینش
متانت کو که بی تابانه گردد گرد تمکینش
به داغ بیکسی هرگز نمی سوزد کسی را دل
به بیماری که یاد دوست باشد شمع بالینش
به جرم لاغری فتراکش از من سر نمی پیچد
هنوز از مشت خونی می توانم کرد رنگینش
چه دارد مهربانی ها بجز نامهربانی ها
دعاگوی ویم آخر که می ترسم زنفرینش
چه شوخی های فهم است اینکه چون بر وی غزل خوانم
به مدح گوشة ابرو کند نشنیده تحسینش
چه پروای شکار چون منی آن چین ابرو را
پری در دام دارد موج های زلف پرچینش
چه می خواهد ز جان من سر زلف سمن سایش
چه می گوید به خون من کف دست نگارینش
غبارم در کمین اضطرابی خفته می خواهم
که شوخی ها کند تکلیف دولتخانة زینش
رهی را بنده شد فیاض از بس فیض خدمت ها
در اندک مدتی گردید خدمتگار دیرینش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş