شمارهٔ ۴۹۹
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغ
همچو شمع از خون گرم شعله تر دارم دماغ
بسکه از تاب رخش اجزای مجلس گرم بود
امشب از خاکستر پروانه روشن شد چراغ
در سر زلف تو تا محو گرفتاری شدم
طفل اشک از غیرت من می خورد خون فراغ
اخترم از پردة نه آسمان تابد چنان
کز ته فانوس پیراهن فروزان شمع داغ
راه گم می کرد بوی پیرهن از اضطراب
جذبة یعقوبش از خود گر نمی دادی سراغ
تا فروغ چهره اش افکند پرتو در چمن
می توان کردن تماشای گل از دیوار باغ
گل ز خندیدن دهن ننهاد بر هم بسکه بود
از نوازش های دیروز تو امشب تر دماغ
لوح عاشق ساده می باید بلی زیبنده نیست
لاله های داغ را جز سینة بی کینه راغ
غیر را دعوی همچشمی فیاض ابلهی است
اوج عنقا از کجا و جلوة پرواز زاغ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş