شمارهٔ ۵۱۶
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
تا جدا از بزم آن آرام دل ها مانده ام
همچو مینای تهی از گفتگو وامانده ام
غیرتم بر صبر می دارد محبت بر جنون
در غم تن به ساحل دل به دریا مانده ام
صحبت احبابم از دل کی کند رفع ملال
در میان همنشینان بی تو تنها مانده ام
دور از بزم طرب معنی ندارد هستیم
بی تو چون حرف غلط بر صفحه بیجا مانده ام
ضعف هجرانم فکند از پا نه از آسایشست
پشت بر بستر اگر چون نقش دیبا مانده ام
از تپیدن گر نیاسایم دمی عذرم بجاست
نبض بیمارم که از دست مسیحا مانده ام
با چنین سرگشتگی فیاض کی گنجم به شهر
گردبادم زان سبب در بند صحرا مانده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş