شمارهٔ ۵۴۳
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
بدم با نالة بلبل دل افسرده ای دارم
به طبعم می خورد گل خاطر آزرده ای دارم
نگاه گرم می خواهم که آتش در دل افروزد
که عمری شد درین خلوت چراغ مرده ای دارم
خرامی سوی من هم ای نسیم وعده عمری شد
که بر شاخ تمنا غنچة پژمرده ای دارم
نه آب از خضر می خواهم نه می از پیر میخانه
کف خونابه از داغ دل افشرده ای دارم
ز کوته کردن دست از سر خوان تمنایش
لبی صد زخم دندان ندامت خورده ای دارم
به دل از عشوة جانان نه صبرم ماند و نه طاقت
درین منزل متاع سیل حسرت برده ای دارم
به زر آسان نگردد کار ورنه غنچه می داند
که من هم از دل صد پاره مشت خرده ای دارم
چه حسرت ها ازو خوردم ندامت ها ازو بردم
همین باشد که از وی خورده ای یا برده ای دارم
نه از دل ناله می جوشد نه لب خونابه می نوشد
دگر فیاض خوش هنگامة افسرده ای دارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş